کسب و کار

رهبران کسب و کار، رهبران عالی هستند

خلاصه نوشته
  • تهیه و ارائه نرم افزارهای سفارشی
  • تجزیه و تحلیل کلیه ی اطلاعات(اکسل، دیتابیس و ...)
  • تهیه و ارائه گزارشات، نمودار و داشبوردهای مدیریتی
  • ارائه نرم افزارهای تحت ویندوز، وب و موبایل
  • انجام امور دیجیتال مارکتینگ، بازاریابی و فروش
  • طراحی سایت و فروشگاه اینترنتی

رهبران کسب و کار

قبلا رهبر کسب و کار مترادف بود با مدیر و رییس، ولی حالا دیگر این جوری نیست. رییس، با قدرت، ترس و دستور ریاست می کند:« تو این کار را می کنی، چون من گفته ام، من رییس هستم.»

همه از روسا بدشان می آید، رییس نباشید.

مدیران چطور؟ آن ها سعی میکنند آدم ها را با انگشترهای برنجی، کارت های هدیه ی استارباکس یا اعطای موقعیت خاص به انجام کاری تشویق کنند:« اگر چیزی را که می گویم انجام دهی، من فلان چیز را به تو می دهم.»

مدیران مسخره هستند. مدیر نباشید.

پس چه باید باشید؟

مشخص است که این رهبری کسب و کار مثل تربیت پدر شما نیست؛ ولی متاسفانه تمام آن چیزی ست که اغلب ما می دانیم. رهبری کسب و کار همان چیزی ست که طی بزرگ شدن دیده ایم. امروز ما به طور ناخودآگاه الگو ها و رفتار های مدل هایی را تکرار می کنیم که تجربه شان کرده ایم. ما از مهارت های رهبری کسب و کار در قرن بیستم استفاده می کنیم تا در قرن بیست و یکم مدیریت کنیم… و تعجب می کنیم که چرا جواب نمی دهد.

پس چه باید بکنید؟

تغییر دهید. منطبق شوید. به شخص جدیدی تبدیل شوید. به رهبر کسب و کار در قرن بیست و یکم بدل شوید. رهبران کسب و کار در قرن بیست و یک، رییس نیستند. مدیر نیستند. بازماندگان عصری قدیمی نیستند.

به معنای واقعی، رهبر کسب و کار هستند؛ چون چهار مساله ی متمایز کننده ی رهبران عالی را درک کرده اند و به آن ها عمل می کنند.

1. رهبران کسب و کار سرعت را تعیین می کنند.

راز این موضوع در اینجاست: مردم با سرعتی که می توانند، جلو نمی روند. تا حد توانشان هم سخت کار نمی کنند، تا جای ممکن هم منظم نیستند و تا آن حدی که می توانند، مثبت گرا و مشتاق نیستند.

آن ها تا حدی سریع، منظم و مثبت گرا هستند که شما هستید.

شما به عنوان رهبر کسب و کار، سرعت را تعیین می کنید. شما استانداردسازی می کنید. فرقی ندارد که فروشندگان را هدایت می کنید یا مبتکران را. آن ها به اندازه ای منظم، باانگیزه، متمرکز و مداوم در کار هستند که فرد هدایت کننده شان هست. سرعت، کیفیت و فرهنگ گروه، از طرف رهبر تعیین می شود. این یعنی مهم ترین و در ضمن، کم استفاده ترین و طردشده ترین اصل رهبری کسب و کار؛ این که چیزی را که از بقیه می خواهید، خودتان انجام دهید. در ادامه شیوه ی انجام یک نمونه ی خوب را می خوانید.

مردم با نهایت سرعتی که می توانند، جلو نمی روند.بلکه با سرعت رهبرشان حرکت می کنند. شما سرعت را تعیین می کنید.

2. رهبران، کاری  که متداول نیست، انجام می دهند

« مسئولیت پذیری باید کار خوبی باشد.»

چند بار تا حالا این جلمه را شنیده اید؟ چند بار این جمله را گفته اید یا آرزو کرده اید که مسوولیت جایی را به عهده بگیرید؟

حالا مسوولیت یک شرکت به عهده ی شماست.

با این حال، وقتی واقعا به رهبر کسب و کار تبدیل می شوید، فوری می فهمید رهبری کسب و کار همیشه آن قدرها هم خوب نیست. این کار، آسان یا تفریحی نیست، سخت است؛ و این سختی فقط از نظر ساعت کار طولانی یا پرکاری نیست ( هرچند واقعا چنین است) بلکه این کار از نظر احساسی دشوار است.

مدیر عامل شرکت استارباکس، هاوارد شولتز، در جولای سال 2008 مدتی طولانی وقت گذاشت برای فکر کردن در مورد تعدیل هزاران کارمند و تعطیلی 600 فروشگاه که هفتاد درصدشان در چند سال اخیر ساخته و افتتاح شده بوند. به آن روز، دردناک ترین روز زندگی حرفه ای اش می گوید: « تصمیم گیری برای تعطیلی آن همه فروشگاه سخت بود، ولی بحث فروشگاه نبود، بحث آدم ها بود.»

لحظه ای که به افراد حاضر در شعب مختلف خبر را اعلام کرد، اینجوری توصیف می کند: « آن لحظه برای من خیلی احساسی بود؛ نمی توانستم خودم را کنترل کنم. به مردمی نگاه می کردم که ده ، پانزده سال می شناختم شان و وقتی از آن ها می خواستم از آنجا بروند، واقعا قلبم شکست.»

می دانست این تصمیم باعث از بین رفتن شهرت اش می شود، به ویژه برای آن هایی که زندگی شان خیلی زود تحت تاثیر این تصمیم قرار می گیرفت و تغییر می کرد. ولی در ضمن می دانست که این تصمیم درستی است و باید برای نجات شرکت و آینده اش این کار بشود.

گفت: من زیر بار مسوولیت نجات شرکت رفتم. به خاطر حفظ و در نهایت بهبود شرایط شرکت، باید تصمیماتی احساسی و به شدت مسوولانه (منفور) می گرفتم که خلاصه بگویم، باعث به هم ریختن زندگی مردم می شد.

شما هم مثل شولتز باید تصمیمات سختی بگیرید.

شاید مجبور شوید تصمیمی دشوار بگیرید مبنی بر ترک یک شبکه ی بزرگ بازاریابی و پخش؛ مثل مایکل دل که تصمیم گرفت محصولات اش را از فروشگاه های والمارت جمع کند و تمرکز شرکت اش را بگذارد روی الگوی فروش مستقیم به مشتری. تصمیمی که صنعت فروش کامپیوتر را در سال 1993 متحول کرد.

مطمئن باشید اگر نام رهبر کسب و کار را یدک بکشید، باعث ناراحتی یک عده خواهید شد، نسبت به عملکرد ضعیف افراد به صورت نامناسبی برخورد خواهید کرد، افراد خوب را اخراج می کنید، اصول را از بین خواهید برد، کارهای شخصی را متوقف خواهید کرد و به دموکراسی رای خواهید داد.

کل این مسائل باعث نامحبوبی تان خواهد شد.

ولی هدف رهبر کسب و کار، دوست داشته شدن نیست. رهبری کردن است و انجام کارهای درست است؛ و کار درست، کار محبوبی نیست.

وقتی مردم، شما را به چالش بکشند یا با القاب بدی خطاب کنند، در واقع دارند شما را رهبرِ شغلی خود صدا می زنند.

آیا مایلید انتخاب های سخت بکنید؟ انجام کارهای منفور چطور؟ این کار راحت نیست. ولی یادتان باشد: وقتی مردم شما را به چالش بکشند یا با القاب بدی خطاب کنند، در واقع دارند شما را رهبر شغلی شان صدا می زنند.

3. رهبران باعث رشد بقیه هستند

رهبران باعث رشد بقیه هستند

من همراه دختری خجالتی و ساکت به اسم کاسی به مدرسه می رفتم. در کل کودکیِ کاسی به او می گفتند: « اگر حرف مهمی برای گفتن نداری، پس اصلا حرف نزن.» کل بچگی اش شنیده بود: « این اصلا موضوع مهمی نیست، کاسی». «هیچ کس به این موضوع اهمیت نمی دهد کاسی.» « ساکت باش کاسی.» وقتی در دبیرستان بیش تر شناختم اش، به کسی معروف شده بود که « هیچ وقت حرف نمی زند.»

در سال اول دبیرستان برای درس ادبیات، معلمی داشتیم به اسم آقای ویلسون. آقای ویلسون معلم متفاوتی بود. زیاد سخنرانی نمی کرد؛ بیش تر از دانش آموزان سوال می پرسید و عوضِ این که صندلی ها را به طور ردیفی بچیند، دایره ای می چید و همیشه میزی برای خودش در نظر می گرفت.

روزی داشتیم در مورد داستان رومئو و ژولیت صحبت می کردیم. هر چند این بحث، قبل از ساخت فیلم این داستان با بازی لئوناردو دی کاپریو و کلر دینز بود، اما کلاس جنب و جوش داشت؛ چیزی مثل عشق طغیان گر نوجوانی که همه ی نوجوان ها را درگیر کرده بود. دانش آموزان داشتند نظرات شان را به هم می گفتند. آقای ویلسون که از اشتیاق ما لذت می برد و به عنوان داور بحث برخورد می کرد، سوالاتی مطرح می کرد تا بحث را از یک دانش آموزی بکشاند به دانش آموزی دیگر.

در یک لحظه، وسط بحثی به شدت داغ در مورد صحنه ی مرگ، آقای ویلسون متوجه چیزی شد که همه ی ما از آن غافل بودیم: کاسی نفس کوتاهی کشید، از آن نوع نفس ها که قبل از گفتن چیزی می کشیم.

آقای ویلسون حرف بقیه را قطع کرد و به کاسی گفت: « کاسی، چیزی هست که بخواهی بگویی؟»

کل کلاس با چشمان گرد از تعجب سمت او برگشتند و منتظر ماندند. واقعا او صحبت می کند؟ کاسی کمی جلو آمد؛ ( بی خیال! انگار واقعا می خواهد چیزی بگوید!) و بعد، برگشت رو به عقب  و سر جایش نشست. (نخیر، نگفت). آقای ویلسون دوباره سوال کرد: «کاسی، می بینم که می خواهی چیزی بگویی. خوشحال می شوم بشنومش. همه خوشحال می شویم.» به کلاس اشاره کرد و سر تکان داد و ما هم در جوابش سر تکان دادیم.

کاسی چشمانش را دوخت به آقای ویلسون؛ چشمانی آبی رنگ، بی گناه و وحشت زده. بعد از مکثی طولانی گفت: « مهم نیست.» صدایش رفته رفته خاموش شد و به زمین چشم دوخت، انگار که امیدوار است آب شود و برود زمین.

یکی از دانش آموزان گفت:« آقای ویلسون، بگذار به حال خودش باشد.»

یکی دیگر ادامه داد:« آره آقای ویلسون. او دلش نمی خواهد در کلاس صحبت کند.»

آقای ویلسون همه را ساکت کرد. دیدیم که از سر جایش بلند شد. از بین نیمکت ها عبور کرد و جلوی نمیکت کاسی خم شد.

گفت: «کاسی، تو دختر باهوش، زرنگ و به شدت عاقلی هستی. من افتخار داشتم که در طول ترم، انشاهای تو را بخوانم و می دانم که همه ی ما هر نظری را که با ما در میان بگذاری، ارزشمند می دانیم. حرفم را باور کن. هر حرفی که با ما در میان بگذاری مهم است. همیشه همینطور بوده.»

کاسی ، آرام سرش را آورد بالا. نگاهی انداخت به کل کلاس که پر بود از چهره های 17 ساله. تحت تاثیر این همراهی قرار گرفت و موافقتش را زمزمه کرد. آن ها واقعا می خواستند ببینند چه می گوید. حرفش مهم بود. آن روز صبح، که اولین بار او را واقعا شناخیتم، در کلاس صحبت کرد.

درست یادم نیست چه گفت، چیزی در مورد چاقو و این که ژولیت الگوی کلیشه ای زن را از بین برده، ولی هر چه بود، برای من نسبتا خوب به نظر می رسید. چیزی که به وضوح یادم مانده تغییر شکلی واقعی بود که جلوی چشمانم اتفاق افتاد. این کرم ابریشم خفته در پیله به پروانه تبدیل شد. در کل ترم، موقع صحبت کردن شق و رق می نشست. از آن به بعد، هر بحث داغی که شکل می گرفت، کاسی یک پای بحث بود.

آقای ویلسون در آن روز چیز های زیادی را در مورد رهبر بودن به من یاد داد. به من یاد داد که رهبران کسب و کار به شما نمی گویند به چی فکر کنید، بلکه تشویق تان می کنند برای خودتان فکر کنید. چیزی را به شما دیکته نمی کنند، راه را آسان می کنند. صندلی ها را گرد می چینند و کنارتان می نشینند.

به من یاد داد مردم و عقایدشان در طول فرآیند همکاری و خلاقیت گروهی موفق می شوند.

شاید بزرگترین درسی که آقای ویلسون در آن روز به من داد این باشد که خیلی وقت ها بزرگترین بخشنده شاید پر سرو صداترین و با اعتماد به نفس ترین شان نباشد. به من نشان داد شما به عنوان یک رهبر کسب و کار باید دنبال نفس های کوتاهی باشید که اعضای ساکت تر تیم قبل از صحبت کردن می کشند و وقتی صدای نفسی شنیدید، به آرامی و به اصرار آن شخص را تشویق کنید تا صحبت کند. هر صدایی مهم است.

بیرون کشیدن استعداد، انگیزه و توانایی افراد تیم، وظیفه ی رهبر آن است.همه ی مردم با بخشی از توانایی هایشان کار می کنند. شما به عنوان رهبر باید بذر منحصر به فرد « برتری» را در هر کدام از اعضای تیم پیدا کننید. در ضمن باید علف های هرز ( ترس ها، بازداری، بی اطمینانی) را بِکَنید، به بذر ها آب و کود (سرمایه گذاری شخصی روی افراد) بدهید و نور آفتاب ( رویکرد مثبت، اعتقاد به آنها و الگودادن) را برایشان مهیا کنید تا آن بذر های جادویی را برسانید به برداشت محصول و بهره وری فراوان.

مسوولیت رهبر کسب و کار، بیرون کشیدن استعداد، انگیزه و توانایی افراد تیم است. کار شما به عنوان رهبر کسب و کار این است که باعث رشد افرادتان شوید.

به آسانی ممکن است همه ی حواس تان جلب رشد شرکت شود. ولی فراموش نکنید شغل شما به عنوان رهبر کسب و کار، رشد دادن افراد هم هست.

4. رهبران کسب و کار به بقیه اجازه ی رهبری می دهند

رهبران کسب و کار به بقیه اجازه ی رهبری می دهند

چند سال پیش این شانس را داشتم که از یک میلیاردر بپرسم چگونه به جایگاه مشهور فعلی اش رسیده؟ جواب چهار کلمه ای اش، کلی من را به فکر فرو برد. از آن موقع به بعد سعی می کردم حرف اش را آویزه ی گوشم کنم.

آن موقع، سرمایه ی خالصش حدود 3 میلیارد دلار بود. هر کلمه از جوابش برای من اندازه یک میلیارد دلار می ارزید:

جوابش به من این بود: « کارَت را ترک کن.»

تعجب کردید؟

بله ، من هم همین را گفتم.

ولی شوخی نمی کرد. « کارَت را ترک کن.» واقعا نصیحتش به من این بود و احساس می کرد این موضوع، راز جایگاه بزرگ اوست.

به من گفت: « هدف از هر کاری که الان دارید در کسب و کارتان انجام می دهید، پیدا کردن راهی برای ترک آن است. شما باید تقریبا هر کاری را که در دفترتان انجام می دهید، متوقف کنید.»

تعجب من را که دید ( و مطمئن ام شما هم الان در این حالت به سر می برید) توضیحات بیش تری داد:

« وقتی موسس شرکت، ایده ای دارد، راه رسیدن به آن ایده این است که نماینده ای انتخاب کند و این کار باید در سریع ترین زمان ممکن انجام شود. انتخاب نماینده نوعی ترک کار است. حتی اگر شما با تجربه ترین و توناترین مدیر عامل تاریخ باشید، باز هم بهتر است کارها را به متخصصان واگذار کنید. این کار به شما اجازه می دهد تا اندازه ی تلاش تان را به اندازه افراد شرکت تان گسترش دهید؛ جای این که همه کار را خودتان بکنید.»

ادامه داد: « فرآیند ترک کردن واقعا به منزله تلاش برای واگذاری هر بخش از کار با بیش ترین سرعت ممکن است. باید تمام بخش های کاری را به جز بخش رهبری و ایده پردازی واگذار کنید به بقیه.»

زیر لب گفتم: « گفتن اش راحت است.» دوست میلیاردم خندید و گفت:

« ببین، وقتی برای اولین بار کسب و کاری را شروع می کنی، احتمالا می خواهی همه ی کارها را انجام دهی، فروش، خدمات مشتری، حسابداری و خلاصه بگویم همه ی کارها حتی بیرون بردن زباله ها. هدف تان این است آنقدر فروش داشته باشید که بتوانید بیرون بردن زباله ها را به شخص دیگری واگذار کنید. اگر فروش بیش تر شد، بخش حسابداری را هم ترک کنید. فردی متخصص برای این کار استخدام کنید. فروش بیشتری به دست بیاورید و کار خدمات مشتری را هم رها کنید. باید همه ی کار ها را ترک کنید و فقط به رهبری تان برسید. وقتی به این درجه می رسید که هر چه زودتر همه چیز را ترک کنید.»

نتیجه گرفت: « باید کار به مدیریت تبدیل کنید. به عنوان بنیان گذار و مدیر عامل نباید همه ی کارها را انجام دهید. فقط رهبری کنید.»

این مشاوره ای طلایی ست.

اگر وقت تان را به انجام کارهایی بگذرانید که در واقع کار مدیریتی نیستند، نمی توانید رهبر بزرگی در کسب و کار شوید.

دلیل این که مردم به جایگاه میلیاردی نمی رسند این است که برعکس عمل می کنند. کارهای بیشتر و بیشتری به عهده می گیرند که در آن ها مهارت کافی ندارند یا مناسب انجام اش نیستند. وقتی شما در کاری متخصص نباشید، نتایج افت می کنند. وقتی کارهایی خیلی زیادی انجام می دهید، همزمان توانایی اصلی تان، یعنی رهبری کسب و کار را افت می دهید.

اگر بروشورها را خودتان طراحی می کنید، نمی توانید رهبری کنید. اگر کارهای حسابداری را به عهده می گیرید، نمی توانید رهبری کنید.

اگر مدیریت تولید را تحت اختیار بگیرید، نمی توانید رهبری کنید.

نمی توانید با انجام کارهای غیر مدیریتی به رهبر بزرگی تبدیل شوید.

از این مسیر بیایید بیرون. بگذارید بقیه نقش های شان را ایفا کنند.شما سرمربی هستید نه بازیکن. تصور کنید که سرمربی بیاید داخل زمین، پاس دهد، توپ را بلوکه کند یا پرتاب اوت بیندازد. او را از استادیوم می اندازند بیرون. ولی رهبران کسب و کار همیشه این کار را در مورد افرادشان می کنند.

ترک کنید. کار واقعی تان را انجام دهید و بگذارید افراد تیم هم کارشان را به عهده گیرند.

استعداد رهبری کسب و کار

هر کارآفرینی که رهبری می کند، این احساس را دارد که نسبت به کل افراد شرکت مسوول است. شما هر هروز به طرز قابل توجهی زندگی مردم را تحت تاثیر قرار می دهید؛ اغلب به شکلی که حتی متوجه اش نمی شوید. مردم به شما نگاه می کنند. از شما الگو می گیرند. موقعیت هایی برای فراهم خواهد کرد، درآمد و شانسی برای انجام کاری مهم در اختیارشان قرار خواهد داد.

این یک مسوولیت خارق العاده است. جدی اش بگیرید.

با این حال موقعیتی بزرگ، همراه این مسوولیت به وجود می آورد؛ موقعیتی که دستاوردهای زیادی خواهد داشت. در مورد موقعیت ها و حساب های بانکی صحبت نمی کنم ( هر چند آن ها هم عالی هستند!)؛ در مورد آن رضایتمندی صحبت می کنم که از ایجاد تفاوتی واقعا مثبت در زندگی دیگران به دست می آید. این تجربه ای کاملا مفید و امتیازی عالی ست؛ چیزی ست که باید با افتخار و وقار بپذیریدش.

هر کسی در سازمان شما در حال یادگیری شیوه ی تفکر، عمل و واکنش شماست.

الگو باشید.

منبع
برترین مطالب

آرش عظیمی

تمام تمرکزم بر این است که کسب و کارها به نتایج عالی در زمینه های توسعه سازمانی و بهبود عملکرد سازمانی دست یابند و خود را از هزینه ها و صرف زمانهای بسیار رهایی سازند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
error: Content is protected !!